تبليغاتX
عاشقانه

                                                               

عشق بی انتها
 

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام  تو را فرياد می زند . 

امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام

كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟

دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,

دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

شبها كه بي حضور تو ,  خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم 

 تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد 

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد

مهربان ياور زندگي ام

در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را  تقديم قلب درياييت مي كنم 

اما نه . . .  می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود

پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم

از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:50  توسط mohammad  | 
پنجره خیال ...

 

 عجیبه که پنجره اتاق من همیشه به یه دیواره سنگی باز میشه ...
یه دیواره بلند  که جلوی خورشید رو میگیره و من خودم مجبورم که
از لای این دیواره سخت یه پنجره بسازم یه پنجره که سنگ ها روکنارمیزنه و به زورم شده به خورشید می رسه در ست مثل زندگیم ...
دیگه به دیوار و به این روزهای بی
خورشید  عادت کردم .. عادت کردم  حتی اگه خورشیدم نبود نور و ببینم...
اسم این پنجره رو گذاشتم  خیال روشن
هر وقت دلم می گیره میرم پشت  پنجره و تا مدتها روح خستمو می سپارم به دستاش و اون خوب می دونه منو کجا ببره 
 منو می بره به  نه به یه جای دور  به یه جای نزدیک همین نزدیکیا  با هم می ریم به قلب
من ....
همون جا که تو مهمونی   من میام که تو
رو ببینم
وای چه خوبه بیام به جایی که تو هستی  چه آرومه چه خوبه   چه  خوبم  تو هستی من دیگه چی می خوام   ساعتها کنارت می شینم و تو حرف میزنی و من گوش می دم دستات که باشه  حتی پلکم نمیزنم  اون قدر آرومم که هیچی  نمیخوام محو تو میشم  بوی دستات بوی گل شقایقه نگاهت مثل آسمون و من همون کبوتره بی آشیونه ام که دلش می خواد فقط تو چشمای تو پر بگیره

پنجره خیالمو خیلی دوست دارم  چون تنها  اونه که می تونه منو به تو برسونه دلتنگیامو که به چشمات گفتم دیگه وقته رفتنه  پنجره صدام می زنه  دلم نمی خواد برم اما ....
 بازم  میام .. همیشه می یام..  یاد تو همین جاست با من...
 تو قلب من ... من با تو زنده ام

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 9:44  توسط mohammad  | 
روزهای انتظار . . .

امشب بغض شکوه هایم ترکیده است. می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم. التهاب روزهای انتظارم را... خاموشی شبهای بی قرارم را... و آوای غمناک مرغ عشقم را... پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو . به خاطر بسپار.... لحظه های پریشانی ام را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیکو می بخشم با خاطره روز های رویش گلهای وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم.... شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست... دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده...

گفتی وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا صحبتم را بر تو ببارم! وقتی که غروب دریا ساکت و ساکت باشد تا عشق طوفانی ام را هدیه ی قدومت سازم... هنوز هم آسمان آبی ست و غروب دریا غرق در سکوت... باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند... و تولد یک حادثه است...!

گقتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند... گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند! وقتی که یاس هاس سپید طراوت را بر برگ هایشان بنویسند....

گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکوت باشد... وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند... صداقت را از گل سرخ... و راز را از گل شب بو...

به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام.... یادت هست عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر...!

گفته بودی گل نرگس را بپرستم که نوید بخش بهار است! بهار را مقدس بدارم که سمبل وصال است... وصال را دوست بدارم که مظهر پاکیست! و پاکی را عزیز شمارم که آرمان کبوتر است! پس ای مفهوم نیکوی آسمان! تو ای معنای زندگی و ای رنگین کمان آرزو بیا! پس از آن همه ثانیه ها، دقیقه ها و روز ها و سال های انتظار و سکوت بازگرد....

بیا تا بر روی خواب خاک... بر روی آب... بر روی پر پرندگان... و بر روی رواق موج بنویسم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است! بنویسم که بوسه همرنگ آه است! محبت همزاد پرواز است! و فراق همان انفجار پی در پی حباب است!

بنویسم که از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم، آزاده ی حصار سینه هاست! هنوز هم کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم! تو گل نرگس بهارم بودی! هستی و خواهی ماند!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:1  توسط mohammad  | 
داستان عشق . . .
 

از کجا آغاز کنم .  روایت قصه ای که از عشقی بس بزرگ و با شکوه سخن می گوید.

داستان شیرینی که کهن تر از قلب دریاهاست . حقیقت ساده ی عشقی که او برایم به ارمغان آورد.

با اولین سلام به این دنیای تهی و پوچ من معنا بخشید و دیگر عشقی به جز او در قلبم جای

نخواهد گرفت. او به زندگیم پای نهاد و به آن لذت بخشید.

او قلبم را سرشار می کند . سرشار از لذت هایی که بس بی نظیرند . سرشار از نوای فرشتگان

و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی.

او جام روانم را از فراوانی عشقش لبریز می سازد و اینگونه است که هر کجا پای می گذارم دیگر

تنها نیستم . آخر با همراهی چون او چگونه می توان تنها بود .

و من هرگاه دستانش را جستجو کنم در کنارمن است .

این عشق چه قدر دوام خواهد داشت آیا هرگز می توان آن را با گذر زمان سنجید ؟

اکنون پاسخی ندارم . تنها می توانم بگویم که تا آن هنگام که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ

شوند نیازمند او خواهم بود و او نیز در کنارم خواهد ماند . . . .

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:8  توسط mohammad  | 
گریه نکن ...

قناری بی جون من تو یادگار رفتنی

توی دلم مونده هنوز چه قصه هایی گفتنی

قناری قصه ی من ازین حکایت کرده ای

 نمیدونم چرا همش فکر می کنم تو زنده ای

حالا بجز کوچ غریب من دیگه راهی ندارم

 گریه نکن عروسکم من که گناهی ندارم

عزیزکم گریه نکن شب منم بارونیه

بارون شهر عاشقا خرابیه نابودیه

 

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:0  توسط mohammad  | 
دوستت دارم

بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم

تو غمار زندگیمون تو نباشی من می بازم

اگه باشی در کنارم با تو من مالک دنیام

بی خیال غربت و غم بی خیال نور فردام

دوست دارم               دوست دارم             توی دنیا تورو دارم

مثل آسمون که تنها امیدش چندتا ستارس

دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارس

از سرانگشت تو یعنی قصه ی خوب نوازش

هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش

جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهت

روشن شبای تارم با خیال روی ماهت

 

2 نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:10  توسط mohammad  | 
درد تنهایی ...

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:6  توسط mohammad  | 
نه بیلیدیم ...
 
دلم میگیره از هوای ابری
میرم میشینم بغل یه قبری
یهو دلم از همه چیز سیره میشه
اشکام از این چشام سرا زیر میشه
نه میتونم مرگتو باور کنم نه میتونم
دوریتو از بر کنم دست خودم نیست
غم خزونه میخوام که لا اقل دلت بدونه
غمگین تر از غروبم عاشق تر از ستاره
عکست به غیر از حسرت هیچی واسم نداره
دردم یکی دوتا نیست من بی تو مشق دردم
دست خودم اگر بود بعد از تو دق می کردم
غروب پنجشنبسو دلم هواتو کرده هوای این هوالی
بعد جوری بی تو سرده
دلم واست لک زده منو به بادم نده
 
یار من سنی هر شی دن چخ سوردیم بیلیدیم سنین ایچین آقلاردیم نبیلیدیم
2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:23  توسط mohammad  | 
 


Googleجستجوگر